در باب فلسفه و زندگی: از آپولوژی تا انحلال مسئله
علیرضا منجمی
۱. پارادوکسِ آپولوژی: دفاع از امرِ بیدفاع؟
وقتی از «فلسفه و زندگی» سخن میگوییم و بلافاصله با این پرسش روبهرو میشویم که «فلسفه به چه کار میآید و چه دردی را دوا میکند؟»، ناگزیر وارد قلمروِ «آپولوژی» (Apology) یا دفاعیه شدهایم. آپولوژی در اینجا تلاش برای مشروعیتبخشی به فلسفه در دادگاهِ کارکردگراییِ مدرن است؛ تلاشی برای اثبات اینکه تفکرِ فلسفی واجدِ یک «نفع فوری»، ملموس و ابزاری است.
اما پیش از ورود به این دفاعیه، با یک پارادوکسِ بنیادین مواجه میشویم: هر کسی ــ چه در مقام مخالف و چه مدافع ــ که بخواهد بیفایدگی یا بیهودگی فلسفه را اثبات کند، ناگزیر باید دست به دامان استدلال، تحلیل مفاهیم و نقد منطقی شود؛ یعنی دقیقاً همان ابزارهایی که متعلق به زرادخانۀ فلسفهاند. مخالفِ فلسفه برای طردِ آن، باید فلسفهورزی کند. از این رو، فلسفه حتی در نقطۀ انکارِ خود نیز حی و حاضر است.
۲. کارکرد فلسفه: کشف، تفکرِ دگرگون و اضمحلالِ مسئله
خطای بزرگِ ین است که از فلسفه انتظار دارند مانند علوم کاربردی یا مهندسی، «حلّالِ مسائل» باشد. اما کارکردِ فلسفه در سنخِ دیگری از دانایی نهفته است:
- کشفِ مسئله: فلسفه پیش از آنکه پاسخ دهد، نشان میدهد که ما اساساً در کجای کار دچار سوءتفاهم شدهایم. فلسفه کاشف است؛ پرده از پیشفرضهای پنهان، بداهتهای دروغین و ساختارهای نادیدۀ تفکر برمیدارد.
- تغییرِ زاویۀ دید: فلسفه فهم ما را عمیق میکند، نه با انباشتن اطلاعات جدید، بلکه با آموزشِ «نگاه کردن به شیوهای دیگر». فلسفه عینکِ عادت را از چشم برمیدارد تا جهان را در عریانیِ مسئلهمندش تماشا کنیم.
-
مضمحل کردن (انحلال) مسئله: یکی از درخشانترین کارکردهای فلسفه، منحل کردن مسائل است. در بسیاری از مواقع، رنج و بنبستِ ما ناشی از تلاش برای پاسخ دادن به پرسشهای اشتباه است. فلسفه ورزی نشان میدهد که مسئله از اساس نادرست، متناقض یا کاذب طرح شده است و حاصل کژتابی هاست. با این افشاگری، مسئله نه «حل»، بلکه «مضمحل» و منتفی میشود و ذهن از بندِ یک دلمشغولیِ باطل رهایی مییابد.
۳. مغالطۀ جایگزین: انسدادِ نقد
در این میان، با یک مغالطۀ رایج در فضای عمومی و حتی دانشگاهی مواجهیم که راه را بر هرگونه تفکرِ نقدی میبندد: این گزاره که «اگر راه حلی نداری، نقدت موجه نیست» یا «تا زمانی که طرح جایگزینی نداری، حرف نزن!».
این نگاه، تفکر را به مهندسیِ سیستم تقلیل میدهد. تفکرِ نقدی ارزش ذاتی دارد؛ زیرا ابتدا باید نشان داد چرا وضع موجود یا اندیشۀ مستقر ناکارآمد است. آشکار کردنِ شکافها و ویران کردن انگاره های ناروا، خود نیمی از راهِ حقیقت است. متعهد کردن نقد به ارائۀ فوریِ جایگزین، سلاحی است در دستِ وضع موجود برای ساکت کردنِ تفکر.
۴. از انتزاعِ تاریخی تا زیستجهانِ فلسفی
چرا امروز رابطه میان فلسفه و زندگی تا این حد گسسته به نظر میرسد؟ پاسخ را باید در شیوۀ آموزش و روایتِ فلسفه جستوجو کرد. آنچه امروز به عنوان فلسفه آموزش داده میشود، در واقع «تاریخِ فلسفه» است؛ موزهای از مفاهیمی انتزاعی که در کتابخانهها گردوخاک میخورند و گویی هیچ پیوندی با زیستجهانِ روزمرۀ ما ندارند.
اما حقیقتِ امر وارونه است: مسائل بزرگِ فلسفی (مانند مرگ، عدالت، ملال، حقیقت و دیگری) ابتدا در تجربههای زیستۀ انسانی شکل گرفتهاند و سپس به شکل مسائل انتراعی درآمده اند. فیلسوفانِ نخستین، مفاهیم را در خلأ نساختند؛ آنها با بحرانهای وجودی، اجتماعی و سیاسیِ عصر خود دستوپنجه نرم میکردند. تفکرِ فلسفی تنها زمانی دوباره جان میگیرد که مسیرِ رفته را بازگردد: فرود آمدن از برجِ عاجِ انتزاع فکری و بازگشت به بطنِ پرهیاهو، مبهم و انضمامیِ زندگی.
بخشی از سخنرانی ارائه شده در مدرسه فلسفه و زندگی، خانه حکمت، اصفهان، مرداد ۱۴۰۵.